تبليغاتX
سادگی

سادگی

سادگی همه چیز است

 

خدايا پدر و مادر من هر دو در آستانه سالخوردگي هستند ولي من هنوز دست هاي خسته و چروكيده مادرم را نبوسيده ام و سرم را روي زانوان خسته ولي پرمهر او نگذاشته ام . صورت او را نوازش نكرده ام . هنوز از مهر مادري او قدرداني نكرده ام . من بايد بجنبم فردا مي آيد و من هنوز در رختخواب بي تفاوتي مانده ام .

هنوز به پدرم نگفته ام كه چقدر محتاج دست هاي نوازشگرش هستم . چقدر دوست دارم تا بچه هايم را بغل كند و مرا نيز در كنار خود بنشاند و دستش را روي سرم بكشد . به او نگفته ام كه من سرخ شدن گونه هايش را از فرط خجالت از اين كه شرمنده ما مي شد و نمي توانست تمامي احتياجات ما را برآورده كند مي فهميدم و در آن لحظه دلم مي خواست او را بغل كنم و دلداريش دهم . واي خداي من فردا در راه است و من هيچ كاري انجام نداده ام .

هنوز چشم در چشم همسرم به او نگفته ام كه چقدر دوستش دارم به حدي كه حتي فكرش را هم نمي تواند بكند . هنوز به او نگفته ام كه هر روز ثانيه شماري مي كنم تا او در خانه را به صدا در بياورد به او نگفته ام كه چقدر براي من و بچه هايم مهم است . نگفته ام كه مثل كوه استوار ، مثل آتش پرحرارت ، مثل آب زلال و مثل آيينه صادق است . بايد به او بگويم ، فردا دارد مي آيد .

بچه هاي من دارند بزرگ مي شوند و من هنوز تمام مادري ام را به آن ها هديه نكرده ام . تمام بوسه هاي عالم را ، تمام محبتم را و تمام عشقم را هنوز به آن ها هديه نداده ام . آن ها دارند بزرگ مي شوند و من بايد به چشمان آن ها خيره شوم و تمام وجودم را در وجود آن ها پيدا كنم . بايد به اين كبوتران پرواز ياد دهم و آزادشان سازم . خداي من فردا در راه است و من هنوز خيلي كار دارم .

بايد به ديدن خواهرها و برادرهايم بروم ، بايد از همسايه ام دلجويي كنم . شاخه گلي براي همكارم ببرم كه مدت هاست به خاطر يك سوء‌تفاهم با او حرف نزده ام . از سبزي فروشي محله امان تشكر كنم . از معلم فرزندم به پاس مهر فراوانش تشكر و قدرداني كنم از نانوايي سر كوچه مان سوال كنم آيا همسر بيمارش بهبود يافت ، به رفتگر محله مان خدا قوت بگويم و دست نوازش بر سر آن بچه يتيمي كه مي شناسمش بكشم واي خداي من چقدر دير است فردا دارد مي آيد .

چه كتاب هايي كه نخوانده ام و چه نوشته هايي كه ننوشته ام من بايد بخوانم بنويسم بسرايم و تصويري بكشم چقدر دير اما بايد تكان بخورم براي نورانيت وجودم براي خودم براي وجدانم و براي فردايم خداي من فردا دارد مي آيد و من هنوز هيچ كاري انجام نداده ام .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:31  توسط ساده  | 

 

رابرت دو وين چنزو گلف باز آرژانتيني يك بار برنده جايزه بزرگ مسابقات جهاني شد و چك خود را دريافت كرد . مصاحبه اي كوتاه با خبرنگاران و روزنامه نگاران انجام داد و سپس به سمت ماشينش رفت تا به خانه برگردد . هنوز در ماشين را باز نكرده بود كه زني جلو آمد و به او تبريك گفت . چهره زن بسيار محزون بود و به سختي و با لكنت زبان به رابرت گفت كه فرزندش به سختي بيمار است و او پول ندارد كه خرج عمل جراحي فرزندش را بدهد . رابرت بلافاصله چكي كشيد و به دست زن داد و گفت : برو به داد فرزندت برس و اگر باز هم مشكلي داشتي پيش من بيا .

هفته بعد يكي از دوستان رابرت كه از جريان اين زن و بچه بيمارش خبر داشت به سراغ او آمد و گفت : خبري برايت دارم . آن زن و بچه بيمارش را به خاطر داري ؟ آن زن يك كلاهبردار بود و اصلا فرزندي ندارد او سرت را كلاه گذاشته است رفيق !

رابرت گفت : منظورت اين است كه اصلا بچه مريضي وجود ندارد ؟

-        درست است .

-        خدا رو شكر . اين بهترين خبري است كه در اين هفته شنيده ام .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:27  توسط ساده  | 

 

با اشتياقي تمام نشدني به آن پايين نگاه مي كرد . به ياد نداشت كه چند ميليون سال است كه هر روز عاشقانه اين كار را انجام مي دهد ، گرم مي شود و ... مي سوزد .  دلش مي خواست بيشتر بماند . از ديدن جريان زيباي زندگي سير نمي شد ولي زمان چشم پوشي بود ... تا فردا . ناگزير با دلتنگي غروب كرد و ... شب فرا رسيد !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:22  توسط ساده  | 

وقتي به سن تو بودم

داييم پرسيد : چطور به مدرسه مي روي ؟

گفتم :‌ با اتوبوس .

داييم لبخند زد و گفت : من وقتي به سن تو بودم پابرهنه مي رفتم آن هم دوازده كيلومتر .

داييم پرسيد : چقدر بار مي تواني برداري ؟‌

گفتم : اندازه يك كيسه گندم .

داييم خنديد و گفت : وقتي به سن تو بودم ارابه مي كشيدم و گوساله از جا بلند مي كردم .

داييم پرسيد : چند بار تا به حال دعوا كرده اي ؟‌

گفتم : دوبار هر دوبار هم كتك خوردم .

داييم گفت : وقتي به سن تو بودم هر روز دعوا مي كردم و يك ذره هم كتك نمي خوردم .

داييم پرسيد : چند سالته ؟

گفتم : نه سال و نيم .

آن وقت دايي بادي به غبغب انداخت و گفت : من وقتي به سن تو بودم ده سالم بود .

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 16:0  توسط ساده  | 

كوزه شكسته

سال ها قبل ميرابي بود كه همه روزه وظيفه پركردن حوض دربار را برعهده داشت ، ميراب را دوكوزه بود كه يكي سالم و ديگري را روزنه هايي بود . هر روز كه براي پركردن كوزه ها مي رفت نصف آب كوزه سوراخ مي ريخت . يك روز به هنگام استراحت صدايي از كوزه معيوب برخاست : اي ميراب ! مرا چه سود به كار تو ؟ مرا كنار بگذار و كوزه ديگري اختيار كن . ميراب به پشت سر كوزه اشاره كرد و گفت : تمامي گل ها و سبزه هايي كه در اطراف راه دربار روييده اند از سر وجود توست ، آن وقت جواب آن ها را چه دهم : ناسالمي تو اگر چه مرا خسته مي كند ولي در عوض چنين منظره زيبايي را به وجود مي آورد آيا كوزه سالم توانايي چنين كاري را دارد ؟
+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:59  توسط ساده  | 

شير يا خط

جنگ عظيمي بين دو كشور درگرفته بود . ماه ها از شروع جنگ مي گذشت و جنگ كماكان ادامه داشت . سربازان دوطرف خسته شده بودند . فرمانده يكي از دوكشور با طرحي اساسي قصد حمله بزرگي را به دشمن داشت و آن طرح با چنان دقت و درايتي ريخته شده بود كه فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان كامل داشت ولي سربازان خسته ، دودل بودند . فرمانده سربازان خود را جمع كرد و راجع به نقشه حمله خود توضيحاتي به آن ها داد . سپس سكه اي از جيب خود درآورد و گفت :

" سكه را بالا مي اندازم اگر شير آمد پيروز مي شويم و اگر خط آمد شكست مي خوريم . "

سپس سكه را به بالا پرتاب كرد . سربازان با دقت حركت و چرخش سكه را در هوا دنبال كردند تا به زمين رسيد . شير آمده بود فرياد شادي سربازان به هوا برخاست . فرداي آن روز با نيرويي فوق العاده به دشمن حمله كردند و پيروز شدند . پس از پايان نبرد معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : " قربان آيا شما واقعا مي خواستيد سرنوشت كشورمان را به يك سكه واگذار كنيد ؟ فرمانده لبخندي زد و گفت : بله و سكه را به او نشان داد . هر دو طرف سكه شير بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:25  توسط ساده  | 

رها كردن

دو راهب ذن كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند سر راه خود دختري را ديدند كه در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد . وقتي راهبان نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آنها تقاضاي كمك كرد . يكي از راهبان بلادرنگ دخترك را برداشت و از رودخانه گذراند . راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند . در همين هنگام راهب دوم كه ساعت ها سكوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت : " دوست عزيز ! ما راهبان نبايد به جنس لطيف نزديك شويم . تماس با جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست در صورتيكه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي . " راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد:" من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني."

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:22  توسط ساده  | 

تنها بازمانده يك كشتی شكسته توسط جريان آب به يك جزيره دورافتاده برده شد، با بيقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقيانوس چشم می‌دوخت، تا شايد نشانی از كمك بيابد اما هيچ چيز به چشم نمی‌آمد. 

سرآخر نااميد شد و تصميم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسايل اندكش بهتر محافظت نمايد، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش يافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگين فرياد زد: «خدايا چگونه توانستی با من چنين كنی؟

صبح روز بعد او با صدای يك كشتی كه به جزيره نزديك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.  مرد از نجات دهندگانش پرسيد: «چطور متوجه شديد كه من اينجا هستم؟

 آنها در جواب گفتند :ما علامت دودی را که فرستادی، ديديم

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پيش نمی‌روند، اما نبايد اميدمان را از دست دهيم زيرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در ميان درد و رنج.  دفعه آينده كه كلبه شما در حال سوختن است به ياد آورید كه آن شايد علامتی باشد برای فراخواندن رحمت خداوند. 

برای تمام چيزهای منفی كه ما بخود می‌گوييم، خداوند پاسخ مثبتي دارد، 
تو گفتی «آن غير ممكن است»، خداوند پاسخ داد «همه چيز ممكن است»
تو گفتی «هيچ كس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم» 
تو گفتی «من بسيارخسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد» 
تو گفتی «من توان ادامه دادن ندارم»، خداوند پاسخ داد «رحمت من كافی است» 
تو گفتی «من نمی‌توانم مشكلات را حل كنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدايت خواهم كرد» تو گفتی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر كاری را با من می‌توانی به انجام برسانی» تو گفتی «آن ارزشش را ندارد»، خداوند پاسخ داد «آن ارزش پيدا خواهد كرد» 

تو گفتی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام» 
تو گفتی «من می‌ترسم»، خداوند پاسخ داد «من روحی ترسو به تو نداده ام» 
تو گفتی «من هميشه نگران و نااميدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هايت را به دوش من بگذار» تو گفتی «من به اندازه كافی ايمان ندارم»، خداوند پاسخ داد «من به همه به يك اندازه ايمان داده ام» تو گفتی «من به اندازه كافی باهوش نيستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو عقل داده ام» تو گفتی «من احساس تنهايی می‌كنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترك نخواهم كرد» اين پيام را به ديگران نيز بگوييد، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون احساس می‌كند كه كلبه اش در حال سوختن است .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 13:28  توسط ساده  | 

  برخورد با زنان در آمريكا و ايران و عربستان!!

  زنان در آمريكا وايران و عربستان

1-اگر یک زن سیگار بکشد:

در امریکا به او می گویند :زنیکه سیگاری
در ایران به او می گویند : زنیکه معتاد فاحشه خیابانی لجن!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!
2-اگر یک زن برای برابری حقوق زن و مرد تلاش کند:

در امریکا به او می گویند : فمنیست
در ایران به او می گویند :تهمینه میلانی
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

3-اگر یک زن مورد تجاوز قرار بگیرد :

در امریکا او را به آسایشگاه روانی می برند تا او را به زندگی اجتماعی باز گردانند.
در ایران او را به آسایشگاه روانی می برند و او در آنجا خودکشی می کند!
و در عربستان او را سنگسار می کنند!

4-اگر جسد زنی در یکی از میدان های شهر و درون یک کیسه پلاستیکی پیدا شود:

در امریکا : احتمالاً او یک زن خیابانی و بی خانمان بوده.
در ایران:احتمالاً شوهر غیرتی اش او را کشته
در عربستان: صد در صد بر اثر جراحات وارده ناشی از سنگسار به قتل رسیده است!

5-زنان:

در امریکا اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و … تحصیل نمایند.
در ایران اجازه دارند در پزشکی ، حقوق ، مهندسی و …. به شرط تفکیک جنسیتی تحصیل نمایند
در عربستان اجازه دارند از بین بی سوادی و سنگسار یکی را برگزینند!

6-…
در امریکا: مادر و پدر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان هستند.
در ایران: مادر مسئول نگه داری و تربیت و بزرگ کردن فرزندان است.
در عربستان:فرقی نمی کند که مادر مسئول چیست چون در هر صورت سنگسار می گردد.

7- اگر زنی بخواهد از شوهرش جدا شود:

در امریکا:درخواست طلاق می دهد و نیمی از سرمایه شوهرش به او میرسد( زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی:دو هفته)
در ایران:در خواست طلاق می دهد و در صورتی که هیچ ادعایی نسبت به نفقه و مهریه نداشته باشد میتواند از همسرش جدا گردد(زمان بین درخواست طلاق و اتمام مراحل قانونی: 14 الی 15 سال!)
در عربستان:درخواست طلاق میدهد و شوهرش اجازه دارد او را سنگسار کند
8-یک دختر 18 ساله:

در امریکا نیازی به اجازه کسی برای انجام کارهایش ندارد.
در ایران تنها برای دست شویی رفتن و تنفس نیازی به اجازه کسی ندارد!
در عربستان اصولاً هیچ اجازه ای ندارد!!!
9-تبریک میگم شما پدر شدید.بچتون یه دختره

در امریکا:Oh God Thanks
در ایران : خاک بر سرت حلیمه! بازم دختر زاییدی؟!؟!
در عربستان: نعم؟البنت؟ لا لا لا! أنا بد بخت! سنک سار یا زنده فی القبر هذه الدختر!
10-زنی به شوهرش خیانت کرد….

در امریکا: طلاق ….
در ایران: فحش، کتک ، اسید ، چاقو ، قتل ناموسی…..
در عربستان: به دلیل دلخراش بودن صحنه ها از بیان آن عاجزیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:49  توسط ساده  | 

کلاس آموزشی برای آقایان

اهداف تربیتی : جهت تقویت آن بخشی از مغز که از وجودش بی خبرند .
واحد اول : دروس پایه ای :
چطور بدون مادرمان زندگی کنیم . 200 ساعت
همسرم مادرم نیست : 35 ساعت
درک این مساله که فوتبال چیزی جز یک ورزش نیست و  حذف شدن از جام جهانی فاجعه نیست : 500 ساعت
زندگی زناشویی : واحد دوم
بچه دار شدن بدون حسودی به نوزاد : 50 ساعت
غلبه بر سندروم کنترل از راه دور تلویزیون همیشه باید دست من باشد : 55ساعت
درک این مساله مهم که کفش ها خودشان توی جا کفشی نمی روند : 80  ساعت.
چطور بدون گم شدن، لباس های کثیفمان را تا سبد رخت چرک ببریم : 50 ساعت
چطور بدون اینکه ناله کنیم از بیماری مهلک سرما خوردگی جان سالم به در ببریم : 50 ساعت
واحد سوم : اوقات فراغت
چطور در آشپزی کمک کنیم بدون اینکه آشپزخانه را به گند بکشیم
چطور نوشیدنی سرو کنیم بدون اینکه سینی را تبدیل به استخر کنیم
چطور یک بلوز را در کم تر از دو ساعت اتو کنیم و در عین حال از سوختنش جلوگیری کنیم
واحد سه : آشپزخانه
مرحله اول مقدماتی
Offخاموش
On روشن
مرحله دوم پيشرفته :
اولین نیمروی زندگیم بدون سوزاندن ماهیتابه
کلاس عملی : عملیات جوشاندن آب قبل از اضافه کردن ماکارونی
بعد از قبولی در مرحله اول مرحله فشرده با عناوین زیر آغاز میشود . نظر به اینکه مباحث واقعا پیچیده اند در هر کلاس حداکثر هشت شاگرد پذیرفته می شوند
اولین مبحث : البسه از لباسشویی تا کمد : یک مرحله مرموز
دومین مبحث : ریسک های پر کردن ظرف آب بعد از آب خوردن و بردن آن تا یخچال
سومین مبحث : آشپزی و بیرون بردن زباله ها شما را ناقص نمی کند
چهارمین مبحث : مصیبت کاغذ توالت : کاغذ توالت خود به خود کنار توالت ظاهر نمیشود(نمایشگاهی از همه چیزهای خود به خودی در خانه! )
پنجمین مبحث : ایا وقتی مردی رانندگی می کند،می تواند آدرس بپرسد بدون اینکه بی عرضه به نظر برسد؟(مطالعه ميداني)
ششمین مبحث : تفاوت های اساسی زمین با سبد رخت چرک.
هفتمین مبحث : مردی در صندلی کنار راننده آیا واقعا ممکن است دائما دستور العمل صادر نکنیم و غر نزنیم وقتی خانم رانندگی می کند یا مشغول پارک کردن است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 12:39  توسط ساده  |